به سراشیبی تند نزدیک می شوید با دنده سنگین حرکت کرده و بهتره که اصلا گاز ندهید چون دنیا بر وفق مراد است.
پس از دو هفته از معجزه ی الهی پیدا شدن موبایلم دیروز یک خبر خیلی خوشحال کننده تر رو دیدم. خبری که وقتی می بینیش یه لحظه به خیلی چیزا فکر می کنی. خاطرات تلخ و شیرین این ۴ ماه که واقعا بیشترش شیرین بود ، چیزهایی که یاد گرفتم، آدم هایی که دیدم همشون وقتی می بینی مهندسی طراحی صنعتی از نوع اصفهانش رو قبول شدی از جلوی چشمت رد می شن . شاید باید باهاشون خداحافظی کنی.
فقط کسایی که باهاشون خداحافظی شده اینجا رو بخونن:
بچه های کلاس ، خوابگاه ، لاین و به خصوص بچه های گل اتاق ۲۳ و تمامی کسانی که تو این مدت باهاتون آشنا شدم ; آخیش من دارم می رم ولی بدونین خیلی خوش گذشت . شب نشینی ها ، کشتی ها ، جو دو ها ، فوتبال ها و سایر رشته های ورزشی که مطمئن هستم شما نبودین صفایی داشت. امیدوارم بازم همدیگرو ببینیم البته جای دیگه غیر از اونجا. فقط گریه نکنین که گریم میگیره ها !!!
و سلام طراحی صنعتی دانشگاه هنر اصفهان …
دیگه عید نزدیکه و بلاگ من نیز باید خوشونه نو نوار کنه با یه اسم جدید که “هزیان نوشته ها” است. قالب قبلی به شدت مورد هجوم انتقادات شما بینندگان نسبتا عزیز قرار گرفت به همین خاطر عوضش کردم. خوش باشید …
هفته ی پیش وقتی صبح از خواب بیدار شدم و دیدم موبایلم نیست و دزدیدنش خیلی شک شدم و می خواستم بیام تو وبلاگم بزنم زیر گریه اما بعد از تقریبا یه هفته یه معجزه این موبایل خوشگل و نازنینم رو به آغوش گرم اتاق بر گردوند.
البته وقتی بچه های لاین بهم تسلیت می گفتن و حتی آگهی ترحیم هم واسش نوشتن به فکرم نمی رسید یه روز باز ببینمش و شاید سوتی آقا دزده که باید به عنوان بزرگترین سوتی سال حساب بشه باعث شد اینقدر الان خوشحال باشم. البته به دلایل امنیتی و نیز ترغیب حس کنجکاوی شما خوانندگان محترم هیچی بهتون نمیگم تا دلتون بسوزه.هر کی خواست بگه خصوصی بهش میگم. البته باید در اینجا از غیور مردان “کرد “که لطف کردند و موبایل من رو پس گرفتند نیز تشکر کنم و البته ۱۲ هزار تومن نیز ما رو سرکیسه کردند واسه شیرینی (ما که بخیل نیستیم نوش جونشون). و در آخر به افتخار هرچی n95 موجود در دنیاست صلوات
کماکان در حال فیض بردن از رشته باحال باستان شناسی هستم که فقط حال خالص است و برای مثال امروز اردو رفتیم معبد سیک های هندی که البته نرفتیم داخل آخه باید عمامه ی هندی میذاشتیم سرمون .
البته تو دانشگاه رشته ی ما جز مشهورترین رشته هاست و تقریبا شهر بازیه ولی میگن ترم اولش فقط اینجوریه اما امیدوارم این روال همچنان ادامه داشته باشه . البته وقتی نذاشتن بریم معبد بجاش رفتیم کتابخانه استاد کامبوزیا همانا سیبیل زیبایی داشتند … خدا رحمتش کنه …
امروز وقتی این مقاله رو دیدم اول خوشحال شدم چون درباره ی سینمای بهبهان بود اما بعد دلم واسه شهره خوشگلم که ۱۰۰۰ کیلومتر باهاش فاصله دارم سوخت …
تقریبا یک هفته دوری از اینترنت و دوری از وبلاگ دمار از روزگار ادم در میاره چیزی که در مورد توییتر و فرندفید هنوز ادامه داره . چهارشنبه ی گذشته من به قشر دانشجوی مملکت اضافه شدم توی یه دانشگاه بزرگ که از این ور تا اون طرفش با تاکسی ۱۵۰ تومن میگیرن و هر جا نگاه کنی درخت و چمن و چیز های دیگست که هر کی خواست بهم بگه بهش میگم . اما شهر زاهدان

چه لذتی داره که بالاخره پس از چند ماه چند صحنه رو گه خیلی دنیال جور کردنه عواملش بودی بگیری. هر بار یکی بدقولی میکرد و نمی ذاشت این صجنه تموم بشه و این بار آخری هم که بازیگر نقش اول بنده لباسش رو گم کرده بود !!!