تقریبا یک هفته دوری از اینترنت و دوری از وبلاگ دمار از روزگار ادم در میاره چیزی که در مورد توییتر و فرندفید هنوز ادامه داره . چهارشنبه ی گذشته من به قشر دانشجوی مملکت اضافه شدم توی یه دانشگاه بزرگ که از این ور تا اون طرفش با تاکسی ۱۵۰ تومن میگیرن و هر جا نگاه کنی درخت و چمن و چیز های دیگست که هر کی خواست بهم بگه بهش میگم . اما شهر زاهدان

چه لذتی داره که بالاخره پس از چند ماه چند صحنه رو گه خیلی دنیال جور کردنه عواملش بودی بگیری. هر بار یکی بدقولی میکرد و نمی ذاشت این صجنه تموم بشه و این بار آخری هم که بازیگر نقش اول بنده لباسش رو گم کرده بود !!!

اگه بخواین فاصله ی خونه ی من و دانشگاهی که قبول شدم رو متر کنید باید یک خط کشه ۱۰۰۰ کیلو متری داشته باشید که بازم چند کیلومتر رو کم میارید. این فاصله ی من تا دانشگاه زاهدان ، جایی که باستانشناسیش رو قبول شدم می باشد.
نمیدونم واسه شما هم این که ۴ بار همه چیز رو واسه یک سکانس کوچیک جور کنی اما باز نتونی فیلمبرداری کنی به دلایلی، عجیبه یا نه اما برای من دیگه عجیب نیست یعنی تقریبا عادت کردم.
اینکه دیروز در مراسم افتتاحیه حوزه هنری چه گذشت و چه شد به علت ذیق وقت نمیتونم بگم اما نکته ی مهم تر از مراسم هدیه هایی بود که اخر مراسم به همه به خاطر لطفی که کرده بودن و ۲ ساعت علاف شده بودند به همه دادند.