کمی قدم مانده به صبح
«آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست»
فروغ فرخزاد
نوسالژی نوشت : این جمله با ماژیک آبی بر پشت یکی از در های کمد دیواری خوابگاه قبلیم در دانشگه س و ب نوشته شده بود. روحش شاد







BigOnahi kam gOnahi nist dar divane eshgh
yusOf az damane pake khOd be zendan miravad
zOleykha mOrd az in hasrat ke YusOf gasht zendani
chera aghel kOnad kari ke baz arad pashimani
بیت اول رو گفتی تا تهش رو رفتم …
“از دوست داشتن”
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیدا ست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیبا ست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آن چه از شب به جای می ماند
عطر خواب آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
خفته در پرنیان رویاها
با پر روشنی سفر گیرم
بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم
من تو باشم … تو … پای تا سر
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو … بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست
کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو، می خواهم
بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو، می خواهم
چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سرنهم آرام
به سبک سایه ی تو آویزم
آری، آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیدا ست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیبا ست
فروغ فرخزاد
تهران – ۱۳۳۵
زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گربیفروزیش رقص شعله اش درهر کران پیداست
ورنه خاموشی است،وخاموشی گناه ماست
زندگی زیباست
شاعر:؟!
استعمار گر جان یه ذره امیر رو توجیح کن .
و در ادامه ی گفته هایت :
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست …
mage baz chikar karde
ke tojihesh konam
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زمانه اینست گه عزت دهد گه خواردارد
چرخ بازیگرازاین بازیچه ها بسیاردارد
نوسالژی:
این متن و وقتی شاهرگ امیرکبیر وتوحموم زدن خودش با خون خودش روی دیوارحموم نوشته
دلتنگی های من
به تو رفته اند
آرام می آیند
در سینه می نشینند
دیگر نمی روند
“صیام سلطانی”
زندگی بایدکرد،گاه بایک یک گل سرخ ،گاه بایک دلتنگ ،گاه بایدرویید
درپس این باران،گاه بایدخندید برغمی بی پایان
واسه ی استعمارگر پیر:
سلام
یه سری هم به وبلاگ صیام سلطانی بزنید،شاید از اینم خوشتون اومد
اسم وبلاگشون: “واژه به شرط چاقو”